هستم و چیزی نیست که بنویسم. وقتی تو نیستی و نبودنت آنقدر روشن است که در تاریکی گم شده ام. وقتی آنقدر نیستی که من هم خط خطی میشوم روی دفتر آبی ِ تو. وقتی آنقدر نیســـــــــــــــــــــــتی که کـــــــــــــــــــــــــش می آیند لحظه ها و نمیدانم کجا و کی به ته میرسند. حالا تو بگو از چه بنویسم. که بخوانی و آن ته مانده دلت هم لجن مال نشود؟! و از تمام هستی ِ تو و من ی بماند از آخرین حرف الفبای عشق....

نظرات شما عزیزان:
|